تبليغاتX
مي نگارم ... بي آلايش
 
 
لایو ریپورترز فرام ایرانین میوزم....

 

 

                 موزه ایران باستان سی تیر 

 

قرار صبح ساعت ۸:۳۰ جلوی موزه ایران باستان بود . همراه با بچه های معماری دست جمعی به این ضیافت فرهنگی دعوت شده بودیم . فصل ما بر ایشان این بود که ما راه و رسم نمایش موزه را به تور های مسافرتی می آموختیم و آنها با نوع معماری و ستونها و آرک ها کار داشتند ولی وصلمان در این بود که یادگار گذشتگانمان چراغ راهمان بود و راهنمای این مسیر پر پیچ و خم...

 

سر راه یکی از دوستان را سوار میکنم و راهی می شویم ... او نیز مانند من صرف علاقه به این خاک در این راه قدم میزند...

 

موزه ایران باستان درست ابتدای خیابان سی تیر است از طرف توپخانه و اگر با وسیله شخصی طی طریق می کنید بدانید که جلوی خود موزه هم کلی جای پارک هست هم دکه نیرو انتظامی پس همچو این جفنگ ندید بدید ماشین زبان بسته را در خیابان های اطراف نگذارید و گوشه ای از ذهن را نگرانش کنید...

 

تقریباً همه بودند ... هر آنکه می شناختم

 

استاد دکتر افضلی نژاد با همان پزکسیون همیشگی آمد . روی خوش ، شیک و تمیز ، دوست داشتنی! ایشان قریب به ده سال در ایتالیا درس خوانده اند و تالیف های دقیق و زیبایی در باب جهانگردی دارند و جز آموزش جزو تور لیدر های معروف در این رشته می باشند و از نکات اخلاقی جالب ایشان پیشقدم شدنشان در امر سلام کردن است و آن را کلید مهمان نوازی میداند و صد البته که حق با ایشان است.

 

شنیدن (خواندن!!!) کی بود مانند دیدن...

 

برای من کم تجربه و خام دیدن مراکزی با این عظمت و پیشینه تاریخی کهن مایه سر افکندگیست ... زیرا تازه در این سن و سال دیدم آنچه را که بایست مدتها پیش می دیدم و از سویی باعث امتنان است که می توانم باقی عمر را به تشویق و ترغیب و تحقیق من باب تاریخ مملکتم و داشته هایمان سپری کنم...

 

چه می کنند این غربی ها!!! هم زمان با ما یک تور خارجی نیز حضور داشت و از چهره ایشان می شد دریافت که مربوط به اروپا علی الخصوص کشورهای اسکاندیناوی می باشند ... اینان چنان دقیق به زیر و زبر آثار مینگریستند که کف از سولاخ!!! های بدنت سرازیر میشد!!! مثلاً میخ شده بودند بر نقش های حجاری شده بر غلاف خنجر وزیر جنگ داریوش کبیر بر  صحنه بار عام!!! حال نهایت دقت ما بزرگی ابعاد اثر است یا ریش بلند شاه و شاهزاده!!!

 

در اینجا چند عکس آپ می کنم باشد به یادگار و یک فیلم هم از استاد میگذارم که اگه یک روز اسم خودشو سرچ کرد ببینه یک دانشجو ی بی ادعا چقدر بهش حال داده!!!!

 

 

 

 اینهم چند عکس از موزه ایران باستان

 این هم فیلم استاد افضلی نژاد ...ببینید!!! 2 مگا بایت هست در زیر صفحه ای که باز میشود نوشته Save file to your PC: click here ...



| *| نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 20:49 توسط مهدي اسودی |


بی ربط!

 

                 روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

 

 

این یکی از اشعار کتاب های دبستان بود که امروز به چشمم خورد ! هم بس نوستالو‌‌ژیکمان کرد هم معنی زیبایی دارد حیفم آمد به سادگی از کنارش بگذرم پس در اینجا می گذارمش تا دیگر وقت وق وق کردن (بر وزن من من کردن) یادم بماند! باشد که در این خرابه مسکوت و متروک این جغد بی خرد نا چیز قدمی در راه اعتلای فرهنگ کشورش بردارد حتی با کپی برداری صرف از اشعار خلق الله...

 

 

 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
 
امروز همه عرش زمین زیر پر ماست
 
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
 
می بینم اگر ذره ای اندر ته دریاست
 
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
 
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
 
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
 
ببنگر که ز چرخ جفا پیشه چه برخاست
 
ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی
 
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست
 
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
 
وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست
 
بر خاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی
 
آنگاه پر خویش گشود از چپ از راست
 
گفتا عجب است این که ز چوبی و ز آهن
 
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست
 
بر تیر نظر کرد و پر خویش بر آن دید
 
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
 
 
 
 
 
معنی : اگه این بار منم منم کنی تیر تو پرت میکنم!!!!!


| *| نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 8:51 توسط مهدي اسودی |


میهمان نوازی ....

 

 

               hospitality in lie

                    lie in hospitality

 

دوست عزیز من از میهنت چقدر می دانی؟؟ من و تویی که این چنین در کلام و سخنوری در باب نکوهش حاکم می تازانیم دلیلی در مغز داریم یا من باب فشار بالای بخارات موذی معده چیزی می پرانیم؟ دلیل این سیه روزی را در چه می جوییم؟؟ در بی عرضگی کدخدا یا خود مقصریم که این چنین روزگاری بر خود رقم زدیم؟ باورت می شد روزی 1000 تومانی دهی و نان سنگکی گیری بدون بقیه پول؟؟! آری ای دوست اینجا ایران است مملکت تو و من ... جایی که هنوز مشکلش تامین آرد بدون سوبسید است ! جایی که دروغ و ریا روزگارت را سیاه می کند

 اگر خدایی که من می شناسم تو نیز کلامی از آن در کتابش که فقط نامش لق لقه دهانتان است خوانده باشی می دانی که چوبی نسوز در آینده ای نزدیک به شما دغل کاران و ریا پیشه گان وعده داده شده که نه بدترتان فرو خواهد رفت....! انشاا... به زودی!!!!

 اینجا ایران عزیز است... مملکتی وسیع و استراتژیک با مساحت تقریبی 1648195 کیلومتر مربع با تراکم جمعیت 10% و دارای 1200000 جاذبه توریستی و یکی از سه ضلع مثلث تمدن بشر . حال چه شده که از پس آرد گندم خودمان بر نمی آییم؟! روحت شاد فردوسی کبیر : چو ناکس به ده کدخدایی کند / کشاورز باید گدایی کند ...

 اینجا ایران عزیز ماست کشوری با 10 اثر جهانی که دیگر انحصارا به ما مردم ایران تعلق ندارد بلکه هویت و نماد تمدن بشریست .

 از سازه های آبی شوشتر تا سلطانیه . از پاسارگاد تا کلیسا های سن استپانوس و سن تاتائوس . از زیگورات چغازنبیل تا ارگ بم . به شکوه نقش جهان و عظمت تخت جمشید از تخت سلیمان تا بیستون....

 

ما با داشتن این 10 اثر و یادکار دست پدرانمان اکنون چه کرده ایم؟؟؟ سدی می سازیم و سیوند می خوانیمش و پاسارگاد را تبدیل به استخر میکنیم ... به همین سادگی! بی خبر از آنکه تمام دنیا از کنار همین گونه ابنیه ده ها برابر در آمد نفتی ما عایدی دارند و ما بلا نسبت چهار پا چهار نعل به داشته هایمان می تازیم و انتظار داریم دنیا هم به ما مثبت بنگرد... آری دنیا... چون این آثار متعلق به بشریت است و دست درازی به آن نقض حقوق بشر...

خاطره ای از ذهنم گذشت ... یادگار از 20 سال گذشته... من دوران کودکی ام در هتل انقلاب خزر چالوس با خاطرات شیرینی همراه بود هتلی مرتب و شیک ساخته تیمسار نصیری ... جایی دنج و بکر و صد البته اعیان نشین که بابت کیفیت عالی و محیط دوست داشتنی که داشت کاملاً به صرفه بود .

همان روزها بود که پدر ویلایی خرید و دیگر من این هتل را ندیدم تا 2 هفته پیش...

 باورم نمی شد این هتل به این روز افتاده باشد ... مثل ماشینی شیک که از آن 20 سال در سه شیفت کار بکشی و یک ریال خرجش نکنی... همه چیز مربوط به 30 سال پیش اما شکسته و زهوار در رفته ... از توالت هایش که شاخک سوسک مدام از زیر وانش بیرون میزد! بگیر تا تشک های داغونش که اینقدر استفاده شده بود وقت خواب یاد آور سرازیری قبر بود ... از بس نرم شده بود و فرو می رفتی توش!!! راهرو های تاریک با موکتی کثیف و دیوار های نم زده و بعضاً فرو ریخته ... رستورانی که کیفیتش شما را یاد دست پخت مادر زنتان می انداخت!!!!(شایدم مادر شوهرتان!)

 پلاژ ساحلی که روز جایگاه عشاق بود محلی برای آساییدن تبدیل به یک قلیان کده شده و از آن بدتر محوطه بکر هتل که روزی غیر مقیم ها را راه نمیدادند اکنون با 2500 تومان جولان گاه اراذل ... جنگلی بکر که روزی در آن ساعتها می شد چرخید هم اکنون روزی 3 تن جوجه کباب داخلش طبخ می شود...

 این هتل که 2 زمین تنیس داشت با زیرکی و با خط کشی عرضی تبدیل به 12 زمین بدمینتون شده که هر کدام ساعتی 7000 تومان اجاره داده می شود...

تنها چیزی که در هتل تعصب بر آن خرج می شود 5 ستاره بودن آن است ... آن هم برای این است که کرایه هتل 5 ستاره دریافت کنند... هتلی که شاهکار معماری زمان خود بود به این روز افتاد و صد البته که مشت نمونه خروار....

 

میدانید ای دوستان ایرانی من که همین چرخش چرخ توریسم است که سیه روزی را از آینده ما پاک می کند؟

میدانی که در جهانگردی هر کشور دارای یک جاذبه برتر است و از آن تصویر سازی می کند تا مردم دنیا را به سمت خود کشاند

مثل فرانسه که از میان این همه جاذبه با شنیدن نامش نا خودآگاه یاد ایفل می افتیم

می دانی جاذبه برتر کشورت چیست؟ پدر سوختگی؟!! چادر؟؟! عزای عمومی؟! نه دوست عزیزم ایران و نام مقدس کشورمان در ذهن تمام مردم دنیا یک تصویر را تداعی می کند...میهمان نوازی (hospitality ) آری ما از گذشته دور به این صفت شناخته شده ایم و آیا می دانی در دنیای جهانگردی داشتن این تصویر چه می تواند بکند؟

 

 به شکرانه خدمات حکام به جیبشان جهانگردی در مملکتمان مرده و رسم میهمان نوازی با داشتن چنین هتل ها و نابودی آثار با ارزش بشری عملاً غیر ممکن است...

متاسفم بر این همه ظلم بی پایان بر مردم نجیب مملکتم...

 

پست تلخی بود ...

 

 پی نوشت : دوستی در بیمارستان دی به طبابت مشغول است . وی می گفت شمار افراد مبتلا به آنفولانزا غیر قابل باور است و دولت به دلیل مسائل سیاسی چون نمی تواند این حجم دارو را وارد کند بر تعداد کشته شدگان و مبتلایان همچو همیشه متوسل دروغگویی شده .... دوست گرامی رعایت کن مریض نشی!!!

 

پی نوشت 2 : چه می کنه این فتوشاپ ! در برابر سخنرانی رئیس ج چنان جمعیتی در روزنامه کیهان قرار داده بود که کف می کردی!!!! اما زهی خیال باطل ... عکس های اورجینال را ملت زودتر دیده بودند و خام شاموتی بازی های کیهان نمی شدن استادیوم خالی که این حرفا رو نداره! دقیقاً این تیپ نشر اکاذیب از تریبون های رسانه ها در مملکت اپیدمی شده! چند شب قبل هم وطن تی وی فرمود پیروزی عقل و منطق بر وهم!!!! و پیروزی شان در مناظره دوحه را جشن گرفتند! در صورتی که من به طور زنده با چشم کور شده خودم در بی * بی^س ی هرچه دیدم پیروزی مخالفان بود حتی در رای گیری انتهای برنامه باز هم مخالفان برنده شدند!!! نمی دانم چی بگم!!!

 

 

 

شاد باشید و مانا



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 8:47 توسط مهدي اسودی |


یادم آید روز باران....

 

              یادم آید روز باران

 

کاش آسمان همیشه ببارد...

با همه آبگرفتگی ها و ترافیک کشنده اش ...

 

دیروز صبح می خواستم به دانشگاه بروم که حس مسئولیت پذیری خفتانم را چسبید و لامصب چنان می فشرد این نحیف گردن را که شکستنش را حتمی دانستم ... در یک اقدام سلحشورانه جهت تحقق و نهادینه شدن امر استفاده از وسائل نقلیه عمومی عزم بر استفاده از تاکسی جزم نمودم...

 

خانه ما تاکسی خور نیست و بایست تا خیابان اصلی حدوداْ ۳۰۰ - ۴۰۰ متر پیاده رفت ... خلاصه که ماشین در گاراژ به استراحت ماند و من روانه

 

وقتی به اشارتی اولین ماشین جلوی پام ترمز زد و با ۵۰۰ تومان مرا تا درب دانشگاه برد کلی این جغد رو سیاه و کم خرد بر خود بالید که با این هزینه ناچیز هم در کاهش ترافیک سهیم بوده هم به وظایف شهروندی اش عمل نموده هم در مصرف سوخت و استهلاک ماشین صرفه جویی نموده و از شر یافتن جای پارک برای چند ساعت تحصیل علم در امان مانده و از همه مهمتر و معنوی تر که به رزق یک راننده تاکسی رونق بخشیده!!!! خلاصه اینکه کلی عشق کردم!!!

 

اما این شور الهی زیاد دوام نیاورد ... آری خشم طبیعت چنان دندان و چنگی نشانم داد که قواعد زندگی شهروندی را تا مدتها از یادم برد ! تاوان این همه احترام به مدنیت را پرداختم به چه سنگینی!!!

 

پس از ساعتی اشتغال به تحصیل و دانش اندوزی به قصد منزل روانه شدم. سیاهی ابرهای بالای سرم و وزش باد سرد خبر از یک گوشمالی اساسی میداد و خردمندان را به جانپناهی دعوت می نمود لیک این روسیاه دوران با علم به این اخبار همچنان مسخ شده و بلا نسبت چهار پا و سلانه سلانه به سمت خیابان اصلی در حرکت...

 

نم نم باران و رقص موزون برگهای معلق بین آسمان و زمین هوش از مغز علیلم ربوده بود و گوشه خیابان محترمانه به انتظار تاکسی ایستاده بودم و جالب آنکه تمام نسوان دانشگاه آن روز کذایی سوار بر خودرو نظاره گر فرهنگ این شهروند درجه یک گشتند و بر فرهنگ بدوی خود قبطه خوردند و از خدا خواستار یافتن شوهری با مختصات فرهنگی من گشتند ... بالاخره یک نفر در این شهر فهمید که استفاده از خودرو تک سرنشین باعث و بانی ترافیک است و این مهم خود جای بالیدن داره!

 

کم کم که یک لایه پیراهن زپرتی بر تنم نشان از خیسی گرفت و باد سرد این هیکل قناس (قناس اینجوری نوشته میشه؟؟!) را داشت به لرز وا می داشت تازه دریافتم زرشک! نیم ساعته ایستاده ای و یک تاکسی نگاهت هم نکرده پس بجنب تا از سرما نمردی...

 

باد سردی که می وزید سرعتش بیشتر شد و رقص برگها تبدیل به سقوط آزاد

 

قطرات باران به اذن یک رعد و برق مهیب بدل به لشگری افسار گسیخته شدند برای انهدام هرچه انسان شهروند نمای در راه مانده

 

روسیاه دوران که جنتلمنانه در گوشه معطل تاکسی بود حال همانند گندم شاهدونه بالا پایین میپرید و دست جلوی انواع تاکسی اعم از زرد و نارنجی و سبز و خال خال پشمی دراز می کرد و فقط قیافه نچسب راننده گان در ذهنش به جای می ماند و زیر لب به جد و آبادشان فحشی نثار می کرد..!

 

خیابان قفل شد و این جغد شوم سراپا خیس آب... حتی دیگر ترفند دربست  دربست هم چاره ساز نبود چون هم خیابان بند آمده بود و هم هیچ کس نمی خواست تشک ماشینش حوله ای باشه برای مسافر ... این مشکل همتی مردانه طلب می کرد آنهم چیزی نبود جز پیاده روی .! آب از سر که عرض کنم از مخفیانه ترین اندام نیز صد وجب گذشته پس چه باک؟! گور پدرتون که سوارم نکردید! کلی پیاده روی در باران حال می ده همه می دونن بعدشم اگر هم سواره بودم پارک می کردم و پیاده می رفتم ... پیاده رو های نیاوران در روزهای بارانی به طرز عجیب و غریبی زیباست این پیاده روی اجباری مزایایی داشت که اولیش لذت بصری بود

 

القصه! وقتی پس از سه ربع پیاده روی به خانه رسیدم انگار اورست را فتح کردم و در همان اورست درون استخری به شنا مشغول گشته ام... واضح است سر تا پا خیس آب

 

اولین عطسه پس از یک ساعت از حضور در خانه... تب پس از چهار یا پنج ساعت .... پنیسیلین و درد مزخرف تست آن در شب هنگام آغاز فاز جدیدی از پروسه مریضی و درمان این چند روز بود

پروسه ای که به خاطر شهروند نمونه! بودن به پام نوشته شد

 

 

 

 

شاد و مانا باشید

 

پی نوشت بی ربط : این سریال فرار از زندان چقدر باحاله!!! واقعاً به دیدنش معتاد می شید !

 

پی نوشت بی ربط تر : جرات تان ای دانشجویان مملکتم در این همه اعتراض بی مثال است درود به شرفتان...

 

پی نوشت اجتماعی : از عزیزان و جان بر کفان سپاه عاجزانه خواهش مندم فیتیله این دستگاه ماهواره پرانتان را کمی پایین بکشید ! حین استفاده از مایکرو ویو حس بدی می کنم ! با دیدن قل قل افتادن مواد در مایکروویو خانه  مدام به یاد آنم که این امواج مایکروویو صادره از تشکیلات شما نیز همینگونه مغز های نیم سوزمان را به کباب ترکی بدل می کند و از این چندش بار تر چیزی نیست... حکومت بر مردم سالم حال می ده نه یه مشت در بو داغون البته اگه مبنای حکومت با تعطیلی مغز و جسم علیل استوار نباشه...



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 9:12 توسط مهدي اسودی |


شهر ما ... شهر من و تو

 

                     تهران در دود می غلتد

 

ظاهرا هوا خیال خنک شدن نداره!  و بارانی در کار نیست ... شهر مملو از گرد و ریز گرد و میکرو باکتری و آنفولانزا شده ... گویی خدا نیز هر سال دوز گوشمالی ما رو بالا تر می بره اما همچنان عین چهار پا در حال تاختیم...

 

صبح جمعه بود که از ارتفاعات توچال شهر رو ساعت ۸ می نگریستم باور کردنی نبود... گوی بر پیکر شهر ملحفه ای سفید کشیده باشند که از شرق به غرب در حال گسترش بود ... جز معدود خیابانهای منتهی به شمال شهر همه چیز در سیطره دود و کثافت بود ... حال هر کوفتی که بود بعید می دانم برای سلامتی آدمیزاد مضر نباشد ...

حال اگر سایر موارد مخل بر سلامت انسان را در نظر بگیریم به صراحت می توان گفت تهران جایی برای زندگی ندارد... متاسفم که شهر و موطن خود و پدر و جدم به چنین مرضی مبتلا شده ... گوی این شهر کارگاه ساختمانی در مقیاس بزرگ است ... آرزو بر دلم مانده یک روز برای خرید از خانه خارج شوم و در ترافیک کشنده نظاره گر صندوق عقب هزاران خودرو نباشم و با خیال راحت خودرو را در نزدیکی فروشگاهی پارک کنم...

حتی آرزو بر دلم ماند که میزی که امروز دستمال می زنم فردا هم تمیز باشد!!!

شهر شده پر از نگاه های خصمانه ... اعصابهای داغون و له... آدمهای عجول و گرفتار          

 

یک روز صبح به اطرافتان نگاه کنید به راحتی استرس و نگرانی و گاه بد بختی را از اکثر چهره ها می توان دید...

چگونه در این شهر می توان آسوده و شاد و امید وار زیست؟؟؟ فرض بگیریم از محنت دیگران هم بی خبر باشیم و بر طبل بی عاری چنان بکوبیم که گوش فلک کر شود! دل بر خود نیز نخواهیم سوزاند؟؟؟ به خود نمیگوییم هوایی که در حال دم و بازدمش هستیم سراسر کثافت است؟؟؟ یا امواج ماکرو ویو کور کننده سیگنال م ا-هواره ها چه تاثیراتی بر ما می گذارد؟؟؟ !

چه باید کرد؟ نمی دانم ... فقط می دانم استاندارد زندگی ما بسیار پایین است و بس!

 تهران روزهای عید که همه بچه تهرونها به ولایت می روند خوبه! دیگر روزهای سال غیر قابل تحمل

 

 

پی نوشت ۱ : شغل جدیدی دیدم در این دشت !

کنار داروخانه ای پارک کرده بودم و در حال بر انداز کردن خیابان نیاوران که در ۲۰۰ متری من یک تویوتا کمری قصد کرد گردش کند... راهنما زد و مشغول گردش شد ( در آن محل دور زدن ممنوع بود ) که یک موتوری دو ترکه ( غربتی!!!) از پشت سرم شروع به گازیدن کردند و مسیر خود را به طرف کمری منحرف کردند و با نیش تا بنا گوش باز کوبیدند به در جلو کمری!!!! در صورتی که گردش تویوتا هیچ مزاحمتی برای کسی نداشت چه برسد به موتور که از ۳۰۰ متری به سمت ماشین خیز برداشت...

خلاصه در ماشین له شد و موتور نقش بر زمین و دو سر نشینش ولو کف خیابان و مصر بر آنکه : واسا افسر بیاد!!!! بالاخره هم با پرداخت چند صد هزار تومان از طرف تویوتا سوار گذشت کردند و رفتند...

 

پی نوشت ۲: امروز احساس کردم یک آن در حال لرزیدنم! گمان به زلزله بردم ولی ظاهراْ جدی زلزله بود !!! آنهم ۴ ریشتر.... خدا به دادمان برسد که این شهر همین یکی را کم دارد ... با توجه به امکانات و تجهیزات امدادی فاجعه ای در راه است...یک روز برفی یا بارانی همه چیز فلج می شود ! چه رسد به زلزله...

 

مسئولان این شهر وضعش خرابه فکری کنید

می شود یک نتیجه گرفت!!! آنهم به قول خواننده فقید...! اینجا تهرانه لعنتی !!!



| *| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 18:52 توسط مهدي اسودی |

 

booooooof

مهدي اسودی

booooooof

http://booooooof.blogfa.com

مي نگارم ... بي آلايش

مي نگارم ... بي آلايش

مي نگارم ... بي آلايش

خوشا به حالم که در این وبلاگستان پر از اندیشمند و روشنفکر نما که جملگی کذب را با هنرمندی صنعت كپي برداري به صدق مينمايند من همچون جغدي باشم آنهم كم نصيبش!

زنده باد صداقت... از جغد بي نصيب چه پرسي كه باغ چيست....

مي نگارم ... بي آلايش

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

عناوين آخرين مطالب ارسالي
» لایو ریپورترز فرام ایرانین میوزم....
» بی ربط!
» میهمان نوازی ....
» یادم آید روز باران....
» شهر ما ... شهر من و تو
» شکست تابو در عصر تغییر محوری
» افول ایده آل های یک ایده آلیست..........
» رمضان
» اندر زحمات همسایگان مزخرف (لعنت الله علیه اجمعین)
» تنهايم
» سوهان روحی به نام خطوط راه آهن
» قرص ایکس و مطالب سیاسی!!!
» سفرنامه آنتاليا 3
» سفرنامه آنتاليا 2
» سفرنامه آنتالیا
» دكتر علي شريعتي و زن
» اندر حکایات دوست و دشمن!
» تجربه كثيف دخترانه
» جشنواره جغد طلایی.....
» وطنم...
» پوزش .............. جغد باز می گردد!
» 3 پلان.....
» به بهانه روز خليج فارس
» دكتر چه مي كتي؟؟!
» يك روز براي خاله زنك بازي!
» نوستالو‍‍ژيك هاي زندگي من
» دماغ نگو ! بگو طبل رسوایی!!!
» فصل شیدایی سیما!
» عجيبا شيراز و وصف بي مرامش!!!
» نوروز و شیراز!