
کاش آسمان همیشه ببارد...
با همه آبگرفتگی ها و ترافیک کشنده اش ...
دیروز صبح می خواستم به دانشگاه بروم که حس مسئولیت پذیری خفتانم را چسبید و لامصب چنان می فشرد این نحیف گردن را که شکستنش را حتمی دانستم ... در یک اقدام سلحشورانه جهت تحقق و نهادینه شدن امر استفاده از وسائل نقلیه عمومی عزم بر استفاده از تاکسی جزم نمودم...
خانه ما تاکسی خور نیست و بایست تا خیابان اصلی حدوداْ ۳۰۰ - ۴۰۰ متر پیاده رفت ... خلاصه که ماشین در گاراژ به استراحت ماند و من روانه
وقتی به اشارتی اولین ماشین جلوی پام ترمز زد و با ۵۰۰ تومان مرا تا درب دانشگاه برد کلی این جغد رو سیاه و کم خرد بر خود بالید که با این هزینه ناچیز هم در کاهش ترافیک سهیم بوده هم به وظایف شهروندی اش عمل نموده هم در مصرف سوخت و استهلاک ماشین صرفه جویی نموده و از شر یافتن جای پارک برای چند ساعت تحصیل علم در امان مانده و از همه مهمتر و معنوی تر که به رزق یک راننده تاکسی رونق بخشیده!!!! خلاصه اینکه کلی عشق کردم!!!
اما این شور الهی زیاد دوام نیاورد ... آری خشم طبیعت چنان دندان و چنگی نشانم داد که قواعد زندگی شهروندی را تا مدتها از یادم برد ! تاوان این همه احترام به مدنیت را پرداختم به چه سنگینی!!!
پس از ساعتی اشتغال به تحصیل و دانش اندوزی به قصد منزل روانه شدم. سیاهی ابرهای بالای سرم و وزش باد سرد خبر از یک گوشمالی اساسی میداد و خردمندان را به جانپناهی دعوت می نمود لیک این روسیاه دوران با علم به این اخبار همچنان مسخ شده و بلا نسبت چهار پا و سلانه سلانه به سمت خیابان اصلی در حرکت...
نم نم باران و رقص موزون برگهای معلق بین آسمان و زمین هوش از مغز علیلم ربوده بود و گوشه خیابان محترمانه به انتظار تاکسی ایستاده بودم و جالب آنکه تمام نسوان دانشگاه آن روز کذایی سوار بر خودرو نظاره گر فرهنگ این شهروند درجه یک گشتند و بر فرهنگ بدوی خود قبطه خوردند و از خدا خواستار یافتن شوهری با مختصات فرهنگی من گشتند ... بالاخره یک نفر در این شهر فهمید که استفاده از خودرو تک سرنشین باعث و بانی ترافیک است و این مهم خود جای بالیدن داره!
کم کم که یک لایه پیراهن زپرتی بر تنم نشان از خیسی گرفت و باد سرد این هیکل قناس (قناس اینجوری نوشته میشه؟؟!) را داشت به لرز وا می داشت تازه دریافتم زرشک! نیم ساعته ایستاده ای و یک تاکسی نگاهت هم نکرده پس بجنب تا از سرما نمردی...
باد سردی که می وزید سرعتش بیشتر شد و رقص برگها تبدیل به سقوط آزاد
قطرات باران به اذن یک رعد و برق مهیب بدل به لشگری افسار گسیخته شدند برای انهدام هرچه انسان شهروند نمای در راه مانده
روسیاه دوران که جنتلمنانه در گوشه معطل تاکسی بود حال همانند گندم شاهدونه بالا پایین میپرید و دست جلوی انواع تاکسی اعم از زرد و نارنجی و سبز و خال خال پشمی دراز می کرد و فقط قیافه نچسب راننده گان در ذهنش به جای می ماند و زیر لب به جد و آبادشان فحشی نثار می کرد..!
خیابان قفل شد و این جغد شوم سراپا خیس آب... حتی دیگر ترفند دربست دربست هم چاره ساز نبود چون هم خیابان بند آمده بود و هم هیچ کس نمی خواست تشک ماشینش حوله ای باشه برای مسافر ... این مشکل همتی مردانه طلب می کرد آنهم چیزی نبود جز پیاده روی .! آب از سر که عرض کنم از مخفیانه ترین اندام نیز صد وجب گذشته پس چه باک؟! گور پدرتون که سوارم نکردید! کلی پیاده روی در باران حال می ده همه می دونن بعدشم اگر هم سواره بودم پارک می کردم و پیاده می رفتم ... پیاده رو های نیاوران در روزهای بارانی به طرز عجیب و غریبی زیباست این پیاده روی اجباری مزایایی داشت که اولیش لذت بصری بود
القصه! وقتی پس از سه ربع پیاده روی به خانه رسیدم انگار اورست را فتح کردم و در همان اورست درون استخری به شنا مشغول گشته ام... واضح است سر تا پا خیس آب
اولین عطسه پس از یک ساعت از حضور در خانه... تب پس از چهار یا پنج ساعت .... پنیسیلین و درد مزخرف تست آن در شب هنگام آغاز فاز جدیدی از پروسه مریضی و درمان این چند روز بود
پروسه ای که به خاطر شهروند نمونه! بودن به پام نوشته شد
شاد و مانا باشید
پی نوشت بی ربط : این سریال فرار از زندان چقدر باحاله!!! واقعاً به دیدنش معتاد می شید !
پی نوشت بی ربط تر : جرات تان ای دانشجویان مملکتم در این همه اعتراض بی مثال است درود به شرفتان...
پی نوشت اجتماعی : از عزیزان و جان بر کفان سپاه عاجزانه خواهش مندم فیتیله این دستگاه ماهواره پرانتان را کمی پایین بکشید ! حین استفاده از مایکرو ویو حس بدی می کنم ! با دیدن قل قل افتادن مواد در مایکروویو خانه مدام به یاد آنم که این امواج مایکروویو صادره از تشکیلات شما نیز همینگونه مغز های نیم سوزمان را به کباب ترکی بدل می کند و از این چندش بار تر چیزی نیست... حکومت بر مردم سالم حال می ده نه یه مشت در بو داغون البته اگه مبنای حکومت با تعطیلی مغز و جسم علیل استوار نباشه...

